نگاهت می کنم یک بار دوبار ...صدبار، ولیکن نگاهت را دیر زمانیست از من گرفته ای دیگر حتی چشمان قهوه ایم که پاک معصومانه در برابر چشمانت رنگ می گرفت ،برق خود را از دست داده. و در برابر چشمانت موج تمنایم دیده نمی شود .
مهربانای من می دانی چه مدت است؟ دیگر حتی شیطنت های دخترانه ام هم در برابرت جان باخته و هیچ! حتی مهر سکوت هم در برابر دیدگانت کار ساز نمی باشد.
آنقدر سر درگمم که نمی توانم حتی جواب قلبم را بدهم که بی اختیار بر در می کوبد ! می خواهد بداند چرا دیگر ....................
شب را فقط بخاطر این دوست دارم چون همرنگ چشمان زیبا تو است هر چند چشمانت را برق نگاهت را مدتی است از من دریغ کرده ای